پست های مشابه

chamran_kids

🌈 وقتی شما هم دانش آموز دبستان بودید، دوست داشتید چه کاره شوید؟ یکی از موضوعات گفتگوی بچه ها، شغل شان در آینده است. انتخاب شغل در این سن، تا حد زیادی بستگی به شرایط خانوادگی و تجربیاتی است که کودک دارد. قرار نیست از الان انتخاب کنند و امکان تغییر هم نداشته باشند. می توانید با مطرح کردن چنین سوالی، ذهن کودک را درگیر کنید تا اطرافش را بهتر و با دقت تر ببیند. فکر کند، بتواند برای انتخابش دلیل بیاورد و از آن دفاع کند. ‌ دخترهای کلاس سومی، شروع به نوشتن در مورد شغل آینده شان کردند. چه شغلی را دوست دارند. علت انتخابش را گفتند و خوبی‌ها و بدی‌هایش را هم نوشتند. ‌ مربی: مهری حدادی ‌ #کلاس_سومی_ها #شغل_آینده #آینده #انتخاب #تفکر #چمرانی_ها #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

25 آذر 1398 17:05:35

0 بازدید

chamran_kids

بفرست برای معلم ها‼️ . . . این یه ماه آخر رو بچسب😳 . معلم های عزیز الان فرصت خوبیه برای ارتقای خودتون و یه یادگیری حرفه ای😎 بسته های آموزشی چمرانی رو از دست نده📚 . این بسته ها علاوه بر بازی درسی شامل درس پژوهی همون پایه و اصول طرح درس نویسی هم میشه☺️📝 . تا ۱۶شهریور ماه میتونید از این تخفیف ها استفاده کنید🌹 . . . برای دریافت این بسته ها به سایت سر بزنید⬇️ . kachi.chamraniha.com . #تربیت #کودک #آموزش #مدرسه #نوجوان #تخفیف #فروش #خرید #ایران #محرم #اربعین #خانواده #کتاب #دفتر #کارگاه #چمران_فقط_یک_مدرسه_نیست

06 شهریور 1401 05:51:05

4 بازدید

chamran_kids

❤ می توانستند عروسک هایشان را به حسینیه کودک بیاورند. از اول صبح، عروسک را محکم بغل کرده و دوست نداشت کسی به او دست بزند. وقت پروژه، قرار شد برای عروسک ها لباس بدوزند. با دقت پارچه را انتخاب کرد، آن را برید و مشغول دوخت و دوز شد. برای بازی به حیاط نرفت و می گفت: سرد است، عروسکم یخ می کند... موقع ناهار، چشمش به عروسکش بود تا غذا رویش نریزد. آخرای روز بود که گفت: خاله من دیگه عروسکم رو نمیارم...همش باید مواظبش باشم... قصه‌ی مادری های کوچک ... روزتون مبارک ❤ ‌ #روز_مادر #چمرانی_ها #حسینیه_کودک_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران

07 اسفند 1397 06:11:41

0 بازدید

chamran_kids

قصه‌ی #چمران از اونجا شروع شد که...👇😇 تصمیم گرفتیم یه کاری انجام بدیم! . #سفرهای_جهادی شاید برامون بهترین گزینه بود. بچه هایی که دغدغه ی رشد داشتن اما توانش رو نه... خراسان جنوبی، دره شهر ایلام، پهون فارس و ... مقصد سفر‌های جهادی ما بود با گروه های مختلف. بعد ترها در کنار حسینیه کودک و ادبستان در محله هایی مثل اتابک و دروازه غار و با بچه های پاکستانی هم فعالیت کردیم. نتیجه فعالیت های جهادی مون، راه افتادن گروه همراهی مثل چهل دیگچه است که هنوز هم تو مناسبت های مختلف برای اطعام و کمک به محرومین تلاش میکنند. . بعد از سفر لبنان و بازدید از #مدرسه_جبل_عامل، تصمیم گرفتیم یه #مدرسه بزنیم. مشورت با افراد مختلف تو این حوزه، ما رو به این نتیجه رسوند که با هفت سال اول یعنی مهد کودک شروع کنیم. ما دلمون میخواست سبک #آموزشی متفاوتی داشته باشیم، آموزشی که در قالب بازی، #پروژه و فعالیت های جالب، #درس و #یادگیری رو برای بچه ها شیرین و دوست داشتنی کنه. کار با کودک‌مون با هیئت دانشگاه شریف شروع شد و بعد هم #حسینیه_کودک_شهید_چمران کارخودش رو شروع کرد. . سعی کردیم از #مهدکودک و مدارس معروف بازدید کنیم. کارگاه های تربیتی مختلف شرکت کردیم. مهدکودک ها و مدل های آموزشی خارجی رو بررسی کردیم و سیر مطالعاتی در موضوعات روانشناسی، #تربیت_دینی و قرآنی رو آغاز کردیم. . ما تو حسینیه کودک با بچه ها بازی می کردیم! بازی و بازی... چون مهم ترین راه ارتباطی با بچه ها #بازی هست.🙃 بعد چندسال کار حسینیه کودک و برگزاری یه دوره آموزشی برای بچه های دبستانی، به لطف خدا ادبستان پسرانه و یک سال بعد هم ادبستان دخترانه شروع به کار کرد‌. گروه مستندسازی، فضای مجازی، تیم تربیت مربی، مشاوره و تولید محتوا هم قدم قدم شکل گرفتند. . برای تهرانی ها و شهرستانی ها همایش های مشاوره ای جهت تاسیس مهد و دبستان و در موسسه های مختلف مثل مدرسه ی سراج، ولایت مطهر، دانشگاه امام صادق(ع) و شهرهای شیراز، دزفول و تهرانسر و ... دوره های تربیت مربی برگزار کردیم. . خلاصه که بعد ۱۰ سال تجربه و فعالیت به همراه عزیزانی که کنار ما بودند، با نگاه و لطف بی اندازه ی شهید چمران عزیزمون، با #مجموعه_شهید_چمران درخدمت شما هستیم😊 . #تاریخچه_چمرانی_ها#تاریخچه_چمران#چمرانی_ها #ما_که_هستیم #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #آموزش_غیر_مستقیم #آموزش_پروژه_محور#مجموعه_آموزشی #هیئت_دانشگاه_شریف #هیئت_کودک

06 آذر 1399 18:16:01

0 بازدید

chamran_kids

📖 📖 مجموعه داستان های #گِل_آباد قسمت ششم👈 فکر بکر چراگو ‌ هم چنان ادامه داره... #من_یار_انقلابم #پویش_مردمی_کودک_و_انقلاب #چمرانی_ها #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران #قصه #کودک

13 فروردین 1398 09:41:23

0 بازدید

chamran_kids

🎉 💡 پیشنهادی برای بزرگتر ها ‌ ✅ * می تونیم یه عیدی متفاوت بدیم* 👇 ‌ 🌸می تونیم برای عید غدیر، به جای شربت و شیرینی، یه گلدون کوچیک یا یه شاخه گل هدیه بدیم. ‌ 🌱می تونیم با بچه ها به بازار گل بریم و چندتا گلدون کوچیک تهیه کنیم. ‌ 🏡 می تونیم از گل هایی که تو خونه داریم، چند شاخه ببریم و قلمه ها رو به دیگران هدیه بدیم. ‌ 🌷می تونیم کارت هایی برای عید غدیر درست کنیم و اونو به گلدون ها وصل کنیم. ‌ ✅ همه ی این کار ها، بهانه ای برای شاد بودن در روز عید غدیر، و ساختن یک خاطره خوب در ذهن بچه هاست. ‌ ✨قبول باشه ازتون✨ ‌ #جشن_بزرگ #عید_امیر #برکه_رنگین_کمونی #به_عشق_علی #عید_غدیر #من_کنت_مولاه_فهذا_علی_مولاه #عید_ولایت #کودک #شیعه #عید_شیعیان

27 مرداد 1398 17:30:15

0 بازدید

ادمین چمران

0

0

🌱امامِ دلها🌱 در راستای زیر و رو کردن هویت گذشته مان دنبال نسبتمان با امام خمینی میگشتم. خیلی فکر کردم که ما چه نسبتی میتوانیم باهم داشته باشیم. 🔸️اولین نسبتم با او از یک روز صبح شروع شد. ۵ ساله بودم، از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم، بابام، مادربزرگم و خاله ام که مهمان ما بود همه باهم دارند گریه می کنند. خیلی ترسیدم و فکر کردم چه اتفاقی افتاده. و تمام خاطرات بعدش خیلی مبهم در خاطرم مانده. تصویرهایی از مردم در تلویزیون که بر سر و صورتشان میزدند، خانواده ام که چند روزی مشکی پوشیده بودند و قیافه ناراحت آدمها. 🔸️🔸️دومین نسبتم با امام، از زمان ورودم به دبستان شکل گرفت. از همان لحظه ای که وارد کلاس اول شدم، روی نیمکت نشستم و دیدم امام از بالای تخته سیاه، همینطوری چشم در چشم مرا نگاه میکند.و این قصه ادامه داشت. کلاس دوم و سوم و ....تا پایان دبستان، تا وقتی فارغ التحصیل شدم، دانشگاه رفتم و درسم تمام شد. امام تمام این سالها داشت من را مستقیم نگاه میکرد. یکسال لبخند میزد، یکسال جدی بود، یکسال اصلا اخم کرده بود ولی حداقل ۱۶ سال داشت مرا نگاه می کرد و مواظب کارهای من بود. 🔸️🔸️🔸️سومین نسبتم با امام، وقتی شکل گرفت که به اردوهای جهادی رفتیم. دورافتاده ترین منطقه ها. جاهایی که آب آشامیدنی و خیلی چیزها به اندازه کافی نداشتند، به سختی زندگی میکردند ولی امام را میشناختند و برایش احترام زیادی قائل بودند. در یکی از روستاهای خراسان جنوبی بودیم. طبیعتا در محل اسکان تلویزیون هم نداشتیم و از اخبار بیخبر بودیم. برای درس دادن به خانمهای روستا وارد خانه ای شدم. تعداد زیادی پیرزن و خانمهای جوان نشسته بودند. تا وارد شدم از من پرسیدند: حال خانم امام‌خوبه؟ و من از همه جا بیخبر اصلا نمیدانستم از چه حرف میزنند. فکر می کنم در همان سفر بود که شنیدیم همسر امام فوت کردند و چقدر همان پیرزنها گریه کردند. باید خانه و زندگیشان را از نزدیک میدیدید تا بتوانید نسبت زندگیشان با عمق ارادتشان به امام که هیچ با خانم امام را مقایسه کنید. و همینطور نسبت من با امام خمینی در حال بیشتر شدن بود. هر وقت که سخنرانیش از تلویزیون پخش میشد، وقتی در سخنرانیهای بقیه چیزی از او میشنیدم، وقتی به جماران و مرقد امام میرفتم و خیلی وقتهای دیگر تا اینکه حسینیه کودک را راه انداختیم.... 🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️ ادامه دارد... #نسبت_ما_با_امام_خمینی #هویت_ملی #نگاهِ_خاص #حسینیه_کودک #امام_جون #دهه_شصتی_ها

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

chamran_kids

ادمین چمران

0

0

🌱امامِ دلها🌱 در راستای زیر و رو کردن هویت گذشته مان دنبال نسبتمان با امام خمینی میگشتم. خیلی فکر کردم که ما چه نسبتی میتوانیم باهم داشته باشیم. 🔸️اولین نسبتم با او از یک روز صبح شروع شد. ۵ ساله بودم، از خواب بیدار شدم و دیدم مامانم، بابام، مادربزرگم و خاله ام که مهمان ما بود همه باهم دارند گریه می کنند. خیلی ترسیدم و فکر کردم چه اتفاقی افتاده. و تمام خاطرات بعدش خیلی مبهم در خاطرم مانده. تصویرهایی از مردم در تلویزیون که بر سر و صورتشان میزدند، خانواده ام که چند روزی مشکی پوشیده بودند و قیافه ناراحت آدمها. 🔸️🔸️دومین نسبتم با امام، از زمان ورودم به دبستان شکل گرفت. از همان لحظه ای که وارد کلاس اول شدم، روی نیمکت نشستم و دیدم امام از بالای تخته سیاه، همینطوری چشم در چشم مرا نگاه میکند.و این قصه ادامه داشت. کلاس دوم و سوم و ....تا پایان دبستان، تا وقتی فارغ التحصیل شدم، دانشگاه رفتم و درسم تمام شد. امام تمام این سالها داشت من را مستقیم نگاه میکرد. یکسال لبخند میزد، یکسال جدی بود، یکسال اصلا اخم کرده بود ولی حداقل ۱۶ سال داشت مرا نگاه می کرد و مواظب کارهای من بود. 🔸️🔸️🔸️سومین نسبتم با امام، وقتی شکل گرفت که به اردوهای جهادی رفتیم. دورافتاده ترین منطقه ها. جاهایی که آب آشامیدنی و خیلی چیزها به اندازه کافی نداشتند، به سختی زندگی میکردند ولی امام را میشناختند و برایش احترام زیادی قائل بودند. در یکی از روستاهای خراسان جنوبی بودیم. طبیعتا در محل اسکان تلویزیون هم نداشتیم و از اخبار بیخبر بودیم. برای درس دادن به خانمهای روستا وارد خانه ای شدم. تعداد زیادی پیرزن و خانمهای جوان نشسته بودند. تا وارد شدم از من پرسیدند: حال خانم امام‌خوبه؟ و من از همه جا بیخبر اصلا نمیدانستم از چه حرف میزنند. فکر می کنم در همان سفر بود که شنیدیم همسر امام فوت کردند و چقدر همان پیرزنها گریه کردند. باید خانه و زندگیشان را از نزدیک میدیدید تا بتوانید نسبت زندگیشان با عمق ارادتشان به امام که هیچ با خانم امام را مقایسه کنید. و همینطور نسبت من با امام خمینی در حال بیشتر شدن بود. هر وقت که سخنرانیش از تلویزیون پخش میشد، وقتی در سخنرانیهای بقیه چیزی از او میشنیدم، وقتی به جماران و مرقد امام میرفتم و خیلی وقتهای دیگر تا اینکه حسینیه کودک را راه انداختیم.... 🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️🔸️ ادامه دارد... #نسبت_ما_با_امام_خمینی #هویت_ملی #نگاهِ_خاص #حسینیه_کودک #امام_جون #دهه_شصتی_ها

شما میتوانید مطالب بیشتری از صفحات محتوایی و دیگر صفحات بامانو بخوانید

برای دسترسی نامحدود به مطالب و استفاده از امکانات دیگر اپلیکیشن بامانو مانند ساخت آلبوم خانوادگی، اپلیکیشن بامانو را نصب کنید. با عضو شدن شما از محتواهایی پشتیبانی میکنید که دوست دارید بیشتر از آن ها مطلع باشید

پست های مشابه

برو به اپلیکیشن