chamran_kids
دنبال کننده
11
پست
765
مجتمع آموزشی شهید چمران اینجا کودک سبک زندگی اسلامی را بازی می کند.
پست های مشابه
chamran_kids
. رویارویی پسرهای پیش دبستانی با نگهبان قلعه...😳👆 . پسرهای پیش دبستانی شهید چمران، یه شهر رنگین کمونی قشنگ دارن🌈 اما سرو کله ی یه مرد سیاهپوش پیدا شده که میخواد، شهرشون رو سیاه سفید کنه...😱 . چه جوری؟؟؟ 🤯 . اون یه گودال درست کرده که اگه همه رنگ های رنگین کمون رو توش بریزه میتونه شهر رو خاکستری کنه برای همین هربار یه حیوان که رنگ خاصی داره رو میگیره و زندانی میکنه اما پسرهای پیش دبستانی ماموریت دارن هردفعه با یه ماجرای رنگی و کشف نشانه های مختلف، شهر قشنگ و حیوان ها رو نجات بدن😎 . قبل از هرچیزی لازمه که پسرها، یه دفتر کارگاهی داشته باشن و نشانه هارو یادداشت کنن اما بعد...🕵♂️ . برای ورود به قلعه و نجات اون حیوان خاص باید تغییر چهره بدن و خودشون رو مثل نگهبان های قلعه کنند🤠 بقیه ش رو خودتون ببینید...😉👆 . شاید بگید این قصه ها به چه دردی میخوره؟ 🤔👇 بچه ها در خلال این ماجراها، علاوه بر فعالیت های مختلف و کاردستی، آشنایی بیشتر با رنگ ها و حیوانات، هیجان زیادی رو تو کلاس تجربه میکنند و از طرفی روحیه ی کاوشگری شون حسابی تقویت میشه، تازه ذهنشون هم برای کشف اتفاقات جالب و جدید خلاق و آماده تر میشه...🤗 . پ.ن: آقای سید علی ساداتی فر در حال حاضر معلم پیش دبستانی ادبستان پسرانه ی شهید چمران هستند. ایشون کارشناسی علوم تربیتی و تجربه ی دوسال فعالیت در چمران رو دارند. همچنین سه الی چهار سال هست که در یک مجموعه ی سرگرمی آموزی مشغول هستند و به طراحی بازی های آموزشی و بازی های رومیزی و ... میپردازند. #فعالیت #ایده_بازی #پیش_دبستانی #پیش_دبستانی_پسرانه #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران#پسران_چمرانی #معلم_های_چمرانی #پیش_دبستانی_ها
29 دی 1399 19:17:57
0 بازدید
chamran_kids
✏ وقتی الفبا باهم دوست بشن چی میشه؟ کلاس اولی ها یه اختراع نیاز داشتن تا مردم شهر الفبا رو باهم دوست کنند. پس دست به کار شدند، با دوتا لیوان یکبار مصرف و ماژیک میشه یه اختراع کرد برای دوستی مردم شهر الفبا. پ.ن:آقای محمدجواد روحی، در حال حاضر معلم کلاس اول ادبستانه پسرانه شهید چمران هستند. ایشون لیسانس مدیریت دارند. همچنین سابقه مسئولیت های فرهنگی و جهادی را نیز دارند. علاوه بر این تجربه چند سال مربیگری پیش دبستانی و سردبیری نشریه افق هم در کارنامه ی کاری ایشون دیده می شه. #آموزش_الفبا #آموزش_فارسی #فارسی_کلاس_اول #کلاس_اول #بازی_فارسی #ادبستان_پسرانه
08 بهمن 1399 18:51:54
0 بازدید
chamran_kids
🌱 ✅ عبیدالله بن عتبه چنین می گوید: «نزد حسین بن علی(ع)بودم که علی بن حسین(ع) وارد شد. حسین(ع)، امام سجاد(ع) را صدا زد، در آغوش گرفت و به سینه چسبانید. میان دو چشمش را بوسید و سپس فرمود: پدرم به فدایت باد، چقدر خوشبو و زیبایی!» 🎉تولد بابا حسین، بابای همه ی بچه ها مبارک... 💡 می تونیم ماهم امروز رو جشن بگیریم. برای بچه ها هدیه بگیریم، باهم پارک بریم و به آنها محبت کنیم. و خلاصه یه خاطره ی خوب تو ذهنشون ماندگار کنیم. #چهار_ساله_ها #اردو #حسینیه_کودک_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران
20 فروردین 1398 05:05:59
0 بازدید
chamran_kids
چنددقیقه با مامان های عزیز چمرانی...😇👆🏻 . قبول دارید آموزش و پرورش بچه ها این روزها بیشتر از همیشه دغدغه ی مادر و پدرهاست...؟👨👩👧👦 . شما به عنوان مادر و پدر براتون آموزش مهم تره یا پرورش؟🤔 . دوست دارید فرزندتون چه مهارت هایی رو بلد باشه؟🤓 . دلتون میخواد مدرسه بچه تون چه ویژگی هایی داشته باشه؟🧐 . همینجا برامون کامنت کنید😊👇🏻 . #ادبستان_دخترانه_شهید_چمران #مجموعه_شهید_چمران #مصاحبه_با_والدین #چمرانی_ها#مادران_چمرانی #آموزش_و_پرورش #تربیت_کودک #مدرسه
23 دی 1399 18:22:49
0 بازدید
chamran_kids
#ورق_بزنید . #تابستانی_برای_مرد_هزار_چهره 📝قسمت سوم . تابستان دوم/ از فیل اسباببازی تا تابلوی دیواری . پسرعمهام ارهمویی و تخته سهلا گرفته بود، وسایل مختلف درست میکرد و بین اقوام و دوستان میفروخت. من و برادرم هم دیدیم عجب اتفاق جالبی است، هم کار میکنیم و پول درمیآوریم، هم میتوانیم با چوب همهچیزهای خفنی را که دوست داریم تولید کنیم. روزهای اول وسایل خیلی ساده درست کردیم. طرحش را هم از پسرعمهام گرفته بودیم. یک فیل ساده و یک اردک. هرکدام سه یا چهار قطعه داشتند و سرهم میشدند. بعد از اتمام ساخت، آنها را فروختیم. مدتی که گذشت یک کتاب پیدا کردیم پر از الگو، البته مقوایی بود، ولی همه الگوها را میشد با تخته سهلا اجرا کرد. یادم است پیچیدهترین پروژهای که انجام دادیم اسکلت یک دایناسور گیاهخوار بود که نزدیک به 100قطعه داشت. بعد از تمام شدن، دایناسور را به آزمایشگاه مدرسهمان فروختیم. البته یادم نیست پولش را دادند یا نه! من میساختم و داداشم بازاریاب بود. بعد از مدتی دیدیم کسانی که از ما خرید میکنند، محدود به فامیل و همسایهها هستند و آنهم به خاطر این است که دل ما نشکند. واقعیت این بود که همسایهها و فامیل، به اسکلت دایناسور یا اردک نیاز نداشتند، پس رفتیم سراغ تولید وسایل کاربردی. زیر قابلمهای، زیر استکانی و .... ساختیم که بازار نسبتاً خوبی داشت. روی چوبها را روغن جلا میزدیم که هم زیباتر شوند و هم خراب نشوند. آخرین پروژههای آن تابستانمان هم تابلوی آیات، احادیث و اسامی الهی و ائمه بود. از کتابهای معماری پدرم، الگوی کتیبهها، گِرهها و اسلیمیها را کپی کردیم، روی چوب چسباندیم و اره کردیم. یک تابلوی مزین به اسم محمد رسولالله صلیالله علیه و آله را آن موقع ( 20سال پیش) 5000تومان به یکی از همسایههایمان فروختم. 5000 تومان خیلی پول بود برای ما! ساخت این تابلو نزدیک به یک ماه زمان برد. چون تابلواش 50تا حفره داشت که باید سر هرکدام، اره را باز میکردم و میبستم. یکبار پدرم ما را به کارگاه چوب حرم حضرت عبدالعظیم حسنی علیهالسلام برد. فوقالعاده بود. درهای حرم را درست میکردند. بوی چوب گردو و عناب حس خوبی به آدم میداد. ابزارهایی که داشتند و کارهایی که انجام میدادند، خیلی پیچیده و عظیم بود. از آن روز یکی از رؤیاهایم این شد که یک روز بتوانم درِ یکی از حرمها را درست کنم. جایی که زائرها آن را میبوسند. . ادامه مطلب در کامنت اول👇 #تابستانه #اوقات_فراغت #کار_مفید #سرگرم_کردن_بچه_ها #نجاری
28 تیر 1399 18:32:34
0 بازدید
chamran_kids
🍀 دنیای کودکی، دنیای رسیدن به آرزوهاست... به راحتی با گِل، خلق می کنند و آرزوهایشان را برآورده می کنند. آرزوی داشتن یک باغ وحش بزرگ، آرزوی داشتن یک موتور، آرزوی فوتبالیست شدن و هزاران آرزوی دیگر را می توان در دنیای شش ساله ها برآورده کرد. کافی است مقداری گل داشته باشیم و آرزوهایمان را بسازیم. #گل #پروژه_پیش_دبستانی #شش_ساله #پیش_دبستانی_ها #ادبستان_پسرانه_شهید_چمران #مجتمع_آموزشی_شهید_چمران
24 مهر 1397 11:31:07
0 بازدید
ادمین چمران
0
0
#ورق_بزنید . خوابگاه دختران . 📝قسمت دوم . جنگ تمام شد. مملکت داشت نفس راحتی می کشید. در بین نفس های بریده بریده ی مردم، ما دختران دهه شصتی به سن مدرسه رفتن رسیدیم. خانواده هایمان که با کلی زحمت ما را تا آنسن بزرگ کرده و به سرانجام رسانده بودند ماندند در چند راهیِ انتخاب مدرسه های جورواجور. مدرسه های دولتی کماکان مورد توجه بود، مدارس شاهد خیلی سر زبانها افتاده بود و کم کم زمزمه های تاسیس غیر انتفاعی ها، نمونه دولتی ها و فرزانگان هم در جامعه پیچیده بود. . من خودم دوران ابتدایی را در مدرسه شاهد گذراندم. مدرسه ای که در هر کلاس فقط چند نفر بودیم که پدر داشتیم. اینقدر تعداد بچه های شهدا زیاد بود که آدم از پدر داشتن خودش همیشه خجالت زده بود. غم های دوستانمان، زندگی متفاوتشان و خاطراتی که در عالم بچگی می شنیدیم باعث شده بود خیلی هم بچه نمانیم. هنوز هم قیافه آن بچه ها و خاطراتشان به وضوح در ذهنم مانده. ما در مدرسه قانون هایی داشتیم که لازم الاجرا بود. به طور مثال بالشت های کوچکی همراه خودمان به مدرسه برده بودیم و باید بعد از ساعت ناهار بالش را روی نیمکت گذاشته و می خوابیدیم. هرچقدر الان دنبال فرصتهای چند دقیقه ای برای خواب هستیم در کودکی از هر فرصتی که منجر به خواب میشد بیزار بودیم و در نتیجه باعث ناراحتی معلممان میشدیم. نمونه دیگری از این قانونها این بود که باید مقنعه هایمان را در می آوردیم و حتما هم تل سفید رنگی روی موهایمان میزدیم. غیر از دیدن ناخنها، چک کردن سر و وضع ظاهری هر روز تلها هم چک میشدند و اگر یادمان رفته بود توبیخ میشدیم. در حیاط مدرسه نباید خیلی می دویدیم یا کارهای عجیب و غریب می کردیم. یک بار نمیدانم چه اتفاقی افتاده بود که گفتند مدیر مدرسه حیاط رفتن را ممنوع کردند. معلمها از هر کلاس چند نماینده انتخاب کردند و در یک مدل کمی نمایشی ما را به دفتر مدیر بردند که از ایشان عذرخواهی کنیم. این افتخار را داشتم که یکی از نمایندگان باشم.من خودم قیافه مدیر را تا قبل از آن خیلی ندیده بودم و دفترش در عالم بچگی به نظرم خیلی با ابهت آمد. خلاصه با جملاتی که یادمان داده بودند عذرخواهی کردیم و ایشان بچه ها را بخشیدند. . ادامه مطلب در کامنت اول 👇